گفتم سلام گفتي سلام
اين يك شروع تازه بود
گفتم دوست دارم زياد
اين آخره علاقه بود
گفتي كه من تورو ميخوام
باورش برام چه ساده بود
گفتم هميشه با توام
گفتم فراموشم نكن
يه نامه عاشقانه بود
گفتي دوست دارم عزيز
گفتي ديگه غصه نخور
گفتي ديگه اشكي نريز
ولي ندونستم كه اين
يه بازي زمونه بود
تو بردي منو از ياد
خاطره ها موندن به جات
دلم ديگه شكسته بود
گفتم چرا رفتي عزيز
چرا بردي منو از ياد
حرفاي خودت رو دور نريز
تو كه دوسم داشتي زياد
اينا همش بهانه بود
چون كه نرفتي تو از ياد
هنوز تورو دوست دارم
همه حرفات يادم مياد
نگن دوستام بي مرامم
اين حرفا صادقانه بود
ولي ديگه دير شده بود
دلت از من سير شده بود
ولي بازم دوست دارم...
از سر رات رفتم كنار
چون كه هنوز دوست دارم
اين يه عشق واقعي بود
ولي بازم دوست دارم
تو راحت باش بدون من
ولي بازم دوست دارم
نميگم كه تو نامردي
اي نامردي از زمونس
ولي بازم دوست دارم
ولي بازم دوست دارم
اين يه عشق نمونه بود
دوستام گفتن چه نامردي
همش با اون تو مي گردي
چون ازشون غافل بودم
منو مسخره مي كردن
ميگفتن اين ديوانه بود
اين گفته ها قاطعانه بود
ولي بازم دوست دارم
ولي بازم دوست دارم
ولي بازم دوست دارم
ولي بازم دوست دارم
ولي بازم دوست دارم..........................
نوشته شده توسط Habib در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت
******************************
عشق یعنی...
عشق يعني من و تو يعني ما شدن****قطره اي تنها ولي دريا شدن
عشق يعني گم شدن در كهكشان **** بهتر است از پرواز در آسمان
عشق يعني دل يكي دلدار يكي****رسم وفا همينه اي يار هميشگي
عشق يعني تويي سلطان قلبم****تورا دوست دارم تويي مهمان قلبم
عشق يعني لاوتولايف يعني اچ ام اي****ما دوظاهر داريم ولي باطن يكي
عشق يعني غرق در درياي محبت****منجي ات يارت است اي با معرفت
عشق يعني لحظه هاي بي كسي****بي كس و تنها در اوج دلواپسي
عشق يعني انتظار يعني اميد****نه كه دل بستن به يك يار جديد
عشق يعني انتظار و انتظار و انتظار****داشتن يك دل عاشق و بيقرار
عشق يعني تويي دار و ندارم****كجا رفتي بمان تو در كنارم
عشق يعني خاطرات ماندگار **** خاطرات ماندني و يادگار
عشق يعني درس و عبرت و تجربه **** انتظار در ساعتي بي عقربه
عشق يعني تا تو را دارم خيالم راحته ****نميذارم بري چون دلم بي طاقته
عشق يعني يك مسافر يك رهگذر****منو ببخش و از خطاهايم تو بگذر
عشق يعني يادتم من هر لحظه****ندارم طاقت دوري چون به تو ام وابسته
************************
نوشته شده توسط Habib در شنبه هفتم اسفند 1389 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک عشق ليلي و
قمار من مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك منکر
يعني دنیا
عشق شدن
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني.
نوشته شده توسط Mohammad در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .
” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد . به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : ۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :
” زن جوانی داشت به سمت من میآمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلاییاش در حلقههای زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ” بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !
نوشته شده توسط Habib در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.
خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروي. دو تا دست داد تا نگه داري. دو گوش براي شنيدن و دو چشم براي ديدن داد ولي چرا فقط يک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا تو آن را پيدا کني
يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر ميكنه احساس ميكنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند
آنچه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باش
شاگردي از استادش پرسيد:عشق چيست؟!
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش كه نميتواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد چه آورده اي؟
شاگرد باحسرت جواب داد:هرچه جلو مي رفتم خوشه هاي پربار تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين خوشه تا انتهاي گندم زار رفتم اما هيچ نديدم.
استاد گفت عشق يعني همين...
شاگرد پرسيد پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نميتواني به عقب برگردي.
شاگرد پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد؟
و او در جواب استاد گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو تر بروم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج يعني همين...
نوشته شده توسط Habib در سه شنبه ششم مهر 1389 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.
دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.بنا بر اين دست به دعا شدند و براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود هر كدام به گوشه اي از جزيره رفتند.
نخست از خدا غذا خواستند.فردا مرد اول درختي يافت و ميوه اي بر آن و آن را خورد اما سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت...
هفته بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست فردا كشتي ديگري غرق شد زني نجات يافت و به مرد رسيد در سمت ديگر مرد دوم هيچ كس را نداشت...
مرد اول از خدا خانه لباس و غذاي بيشتري خواست فردا به صورتي معجزه آسا تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت...
مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.فردا كشتي اي آمد و در سمت او لنگر انداخت مرد خواست به همراه همسرش از جزيره برود و مرد دوم را همان جا رها كند.پيش خود كفت مرد ديگر حتمآ شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد چرا كه به درخواست هاي او پاسخ داده نشد پس بهتر است همان جا بماند.
زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟
مرد اول پاسخ داد:اين نعمت هايي كه به دست آورده ام همه مال خودم است همه را خودم درخواست كرده ام.دخواست هاي او پذيرفته نشد چون او لياقت اين چيزها را ندارد.
نداي آسماني مرد را سرزنش كرد:اشتباه مي كني زماني كه تنها خواسته ي او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد.
مرد با حيرت پرسيد:از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟
ندا پاسخ داد:ازمن خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم...!
*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ
روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت:
من پول لازم دارم
درخت گفت:
من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر میخواهی میتوانی تمام سیبهای درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیبهای درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت:
میخواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخههای درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانهای بساز.
و آن پسر تمام شاخههای درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبختتر از همیشه برگشت و گفت:
میدانی؟ من از همسر و خانهام خسته شدهام و میخواهم از آنها دور شوم، اما وسیلهای برای مسافرت ندارم.
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو..
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
*
*
*
***بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند***
***یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد...طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم....***
نوشته شده توسط Habib در سه شنبه یکم تیر 1389 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط Mohammad در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت
************
************* LoooVe is something similar a skyscraper tower that everyday goes at sky... Tower someday bah endattain...but LoooVe never don’t end! What is loooVe?do you aim? LoooVe is something nonstop that comprehensive everyinstant... 
LoooVe is something that we can feel it...![]()
نوشته شده توسط Habib در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت

سلام دوستان عزیز عیدتون مبارک
نوشته شده توسط Habib در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت
محمدوحبيب![]()
love is wide ocean that joins two shores
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد
life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
love is something silent , but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
love is when you find yourself spending every wish on him
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني
love is flower that is made to bloom by two gardeners
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
love is like a flower which blossoms whit trust
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
love is afraid of losing you
عشق يعني ترس از دست دادن تو
نوشته شده توسط Habib در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 18:22 موضوع | لینک ثابت

I love my EYES when u look into them,
I love my NAME when u say it,
I love my HEART when u love it,
I love my LIFE when u are in it.
چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،
اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،
قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،
زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی...
A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.
یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد
که تموم دنیا از پیشت رفتن.
نوشته شده توسط Habib در شنبه دهم بهمن 1388 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط Mohammad در سه شنبه ششم بهمن 1388 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
to tell the story of how great a love can be
براى گفتن داستانى که نهایت بزرگى عشق را نشان میدهد
the sweet love story that is older than the sea
داستان عشق شیرینى که عمرش از عمر دریاها نیز بیشتر است
the simple truth about the love she brings to me
حقیقتى ساده درباره عشقى که او به من هدیه داد
where do I start ?
از کجا شروع کنم
with her first hello
با اولین سلامش
she gaves new meaning to this empty world of mine
او معناى جدیدى به دنیاى پوچ من داد
there's never be another love , another time
که در آن هیچ عشق دیگرى نخواهد بود، هیچ وقت
she came in to my life and made the living fine
او به زندگى من پا گذاشت و زندگى را شیرین کرد
she filled my heart
او قلب مرا تسخیر کرد
she filled my heart with very special things
او قلب مرا توسط چیزهاى مخصوصى پر کرد
with angels songs , with wild imaginings
با آواز فرشته ها، با تصوراتى حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
she filled my soul with so much love
او روح مرا با انبوهى از عشق پر کرد
that any where I go I'm never lonely
که هر کجا بروم تنها نخواهم ماند
with her around, who could be lonely
با وجود همراهى او، چه کسى تنها خواهد ماند
I reach for her hand she is always there
من در جستجوى دستان او هستم او همیشه در کنار من است
how long does it last ?
چه مدت ممکن است (از این عشق) گذشته باشد ؟
can love be measured by the hours in a day ?
آیا عشق میتواند توسط ساعات روز اندازه گرفته شود ؟
I have no answers now but this much I can say. . .
. . .من هم اکنون هیچ جوابى ندارم اما همین قدر میتوانم بگویم که
I know I'll need her till the stars all burn away
میدانم به او احتیاج دارم تا زمانى که تمام ستاره ها میدرخشند
نوشته شده توسط Mohammad در جمعه دوم بهمن 1388 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

*Love 4ever Is My Life*
I love my NAME when u say it
I love my HEART when u love it
I love my LIFE when u are in it
I love my EYES when u look into them
صفحه اصلی
نویسندگان
Our Lovely Friends
بهترین و باکیفیت ترین فروشگاه بازی,کنسول,انیمیشن و ...
موبایل,کنسول بازی و هزاران جنس مجانی دیگر...
عشق و زندگی
ஜorient girlsஜ
ღღسوخـــته دلღღ
عشق بارانی
اینجا دلم واسه خدا تنگ میشود...
تالارهاي گفتگو بتمن گيم
وبلاگی شاد برای جوانان ایرونی
دانلود بازی,نرم افزار,موزیک,فیلم و ...
هوای بارانی
خرید آسان و سریع فقط با سیمکا
غربت باران
خدا هم عاشق است
خوش صدا
ّّّّ((...منم و یه دنیا حرف...))
ستاره هاي شب
سكوتي سرشار از فرياد
بی تا و باتو
ساحل درون
زیبای خفته
زندگی به شرط خنده
ناگفته های دختر شمالی
سکوت تنهایی هام
دنیای کوچک من
ღ♥ღدختركاغذيღ♥ღ
كلبه كوچيك من
همه چي هست
خفن ترين ها
US
@محمد@
منو تنها
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
طراح قالب
POWERED BY